"دار- بست"
در مرگ ِ " نصيب "، كارگر 22 ساله افغاني
افتاده روي خاك
دراز به دراز
با دهان كف كرده
ساعت هشت صبح
پنجرهها سرك ميكشند
بيدار نميشود
نه
نميشود
افتاده است نصيب
از ارتفاع طبقهي 5
در ساختمان رياحي
روي زمين
و حفره اي در چشمش
و چسبيده خون
به ميلگرد بيرون زده از ديوار
و تكهاي از پيراهناش
گير كرده در چنگ يك سيم-مفتول
افتاد
نصيب
امروز، وَ ديروز
از طبقهي 5
درست رأس ساعت هشت صبح
و درست مُرد
درجا
بدون نقص
بي هيچ نفس ِاضافي
و ميافتد
هر روز
نصيب
درست رأس ساعت هشت صبح،
از ارتفاع
و ميتوانيد
فردا،
رأس ساعت هشت صبح
به ستون روزنامه اي ...
نه
نگاه نكنيد
آنجا نيست
به اينجا
به ستون يك ساختمان
به يك داربست
همين اطراف
كه نصيب ميافتد از بالايش
هر روز رأس ساعت هشت صبح
هر روز
و سكوت،
پليس
صورتجلسه
پزشك قانوني.
نگاه كنيد
به اينجا
به داربست
به ساختمان، ارتفاع
و ميبينيد نصيب را
كه دارد ميافتد
هر روز رأس ساعت هشت صبح.
به داربست،
قنات
گاوداري
دستگاه پرس،
ساختمان،
طبقهي 5 مجتمع مسكوني خيابان رياحي
و اسم خيابان نصيب نيست،
رياحي است.
آري
به ارتفاع،
به ساختمان،
يا همين طبقهاي كه الان
داري ميخواني در آن
اين نصيب را
همينجا،
كنج اتاق
لاي جرز ديوار
همينجا،
در آشپزخانه
كه ميپزيد گوشت نصيب را
براي شام
و پاي پنجره، توي سطل زباله
كه مياندازيد
پوست و استخوان نصيب را
كه بروند دور،
دور
دور
بروند افغانستان، پاكستان
و سگهاي گرسنهي پيشاور
سق بزنند نصيب را
هر روز رأس ساعت هشت صبح
و تكهاي از استخوان نصيب را
كودكي چشم بادامي
در باميان
كه چرك كرده است
به دندان بكشد
همانها كه چشمهايشان
مثل ژاپنيهاست
و استخوان بخورد كودك
تا محكم شود
چهارستون بدنش،
بتواند
بالا بكشد از داربست، طناب
در ارتفاع تهران
همانها كه چشمهايشان مثل ژاپنيهاست
اما ژاپني نيستند
يا همان ها كه چشم بادامي نيستند
اما ايراني نيستند
افغاني اند
و خوب كه نگاه كني
پاي تمام پيها
داربست،
ديوار،
دراز كشيده نصيب
دهانش كف كرده
چشمهايش پر ِ خاك
و كرمها وول ميخورند
قلقلك ميدهند
نميخندد
گريه نميكند
حرف نميزند
تكان نميخورد
احمق جان،
مرده است نصيب
زير هر ديوار
ساختمان
هر ستون.
دراز كشيده نصيب
لاي خاك
در كانال هاي مخابرات
و حضور دارد هميشه
در خطوط تلفن
ميشنود حرف ها را
سكوت ميكند
دهانش كف كرده
مرده است
حرف نميزند
دراز كشيده نصيب
در كانال هاي گاز
گرم ميشويم در اتاق
كرم ها وول ميخورند
كيف ميكنيم
و اصلا
افغانيها پر شدهاند در
پيهاي ساختمانهاي ما
ديوار برجها
پلها،
چاه
و اصلا اگرا
بيرون بكشي
نصيب را
فرو ميريزد تهران
و ما هر روز
مينشينيم
در خانههايي كه
بنا شده با آجر و آهن و نصيب
و ما هر روز
راه مي رويم
روي آسفالت، نصيب
و هماغوشي ميكنيم
زير پتو
و ميكشيم نصيب را
روي خودمان
راه ميرويم، ميخوابيم
روي كف
هر روز،
روي نصيب
رأس ساعت هشت صبح
و مردن ميشود
هر لحظه
هر جا
هر روز
بيصدا،
نصيب.
مردن ميشود
هر روز
هر روز
هر روز
رأس ساعت
درست
در ساعت هشت صبح.
...................................
عليرضا عسگري
۱۸ اردیبهشت ۹۱
..............................
« گل محمد جان »
به شیما ومحمد صادق ، خواهر و برادر خردسال افغانی و خاطره ی پدرشان .
مجوز اقامت ندارد
گل محمد جان
بیمه ی عمرش
کودکی است
که کفش های مرا واکس می زند
و کودکی که خشت می زند
در کوره پز خانه.
حقوق مستمر اش
تا لحظه های آخر
بیل و کلنگ است و
آجر و سیمان.
بالای داربست
بالای آبروی تهران مدرن
آبروی بشریت
می ریزد از سر و صورتش
عرق ، عرق
چکه ، چکه.
کابُل و مزار
توی مغزش جیغ می کشند
و دنیا دور سرش می چرخد
بالای داربست.
مجوز اقامت را رها کنید
برای گل محمد جان
بیل و کلنگی غیر قانونی
و مجوز کفن و دفن
پیدا کنید !
عليرضا عسگري
تهران - اسفند ۸٤
ایلام
"در این هفته چند دختر در ایلام خود سوزی کردند".در ایلام هر ساله ...
ایلام 1 – دریا
درکشیدند در خود
آب را
خواسته بودند به ساحل بزنند ،
سینه بسابند
بر صخره ها و کوه ها
با زخم هایی بر تن
سرازیر شوند در شهر ،
آب بپاشند بر دختران ایلام
و فرو نشانند شعله های اتش.
***
خواسته بودند
به ساحل بزنند
انباشته از
حسرت،بیم، غم
با تن های ِ زخمی
و اینچنین بود
که ما گفتیم :
"دسته جمعی
خود کشی کردند
تعدادی نهنگ "
ایلام 2 – هشدار
در شهر
چاهار هشدار ِ سیگار نکشید هست
در چاهار پمپ بنزین
اما
هزار دختر ِ سیلی و حبس
که از دور
بوی ِبغض و بردگی و نفت می دهند
مراقبتشان کنید
در این شهر
از کنارهر دختری که عبور می کنید
احتمال اشتعال هست !
ایلام 3- باد
وزیده بر سینه ی "کبیر کوه"
سابیده تنش
بر گیسوی دختران
گُرگرفته
باد
در وزیدنش
بر دامان ایلام
و دختران کوهپایه
نوشته شده با زجر و کبودی
ایستاده در نوبت
تا آتش بزنند
جهان را
به انتقام
در یک دست پیت نفت
و در دستی کبریت
فریاد میکشد باد
هوار !
کمک !
خودسوزی گرفته است
دوباره
ایلام
ایلام 4 – آبادان
نه !
اینجا آبادان نیست
با چاه های نفت
و دکل هایی
که آتش
زبانه کشیده باشد از شانه هایشان
نه
اینجا آبادان نیست
این دکل ها
دخترانی هستند
طراحی شدهو عشق ،ممنوع
با چهره هایی
تکیده ،
چشمانی
افتاده در عمق حدقه،
بغض های 20 ساله در گلو
و سرتا پا
ایستانیده شده در آتش
آری
اینجا ایلام است!
علیرضا عسگری 12 مهرماه 89 - تهران
امتداد
به ر. ج برای شوقش به امتداد
می تازد
شتابان
یک موتور زخمی
با رد سرخی از یک خط کشی منقطع
در خیابان
شتابان می تازد موتور
با ردی از خون
آژیر ها
او را بو می کشند
دیوار ها می دوند
کوچه ها گریز
و من
انگشتانم را قطع
و پرتاب می کنم
به هر سو
و دکمه های چراغ های راهنمایی را
در تمام چهار راه ها
فشار میدهم
تا عبور کند موتور.
کودک گل فروش
بر می خیزد
و گل ِ سرخی
بدرقه ی راه موتور می کند
لنگ لنگان می تازد
یک موتور زخمی
با ردی از خون
خیابان مُهر می شود
و من
می ایستانم شهر را
عبور می کند موتور
و روزنامه های صبح تهران
به تاریخ هزار و سیصد و هشتاد و چند ِ شمسی
تصویری منتشر می کنند
از موتوری
که هنوز در حرکت است
و در تیتر اول اخبار رادیو
خواهند گفت :
" از مهلکه
باز هم گریخت
حمید اشرف * ! "
علیرضا عسگری 10-3-89
* حمید اشرف : از فرماندهان سازمان چریک های فدایی خلق که در سال 55 13و در درگیری با نیرو های حکومتی ِ پهلوی ، در مهراباد جنوبی کشته شد.
نکته: توضیحی بر یک کتاب :در این چند سال از سوی دستگاه های رسمی تبلیغاتی در ایران چند کتاب درباره ی تاریخچه ی چند گروه و سازمان سیاسی منتشر شده که یکی از انان کتابی است درباره ی تاریخچه ی سازمان چریک های فدایی خلق.قصد بر این بوده است تا البته تحریفات و ناراستی های بسیاری برای خوانندگانی که نا اشنا با این جریان سیاسی بوده اند نیز تهیه و تبلیغ شده باشد.شخصا بسیار تشکر میکنم از اقدام به نشر این کتاب! چرا که با تلاشی که برای تخریب وجهه مبارزان در این سازمان انجام گرفته اما کماکان بزرگی و برجستگی و افتخارمندی چریک ها حتا از میان این خرابه های تبلیغی نمایان است.از طرفی در این کتاب تاریخچه ی چریک ها به صورت موازی و با طرح داستان ِ شاخه ها ی مختلف هم زمان به پیش میرود و این خودبرای به دست دادن چهره ای نسبتا همه جانبه از فعالیت چریک ها در خط زمانی ۴۹ تا ۵۷ بسیار قابل استفاده است.و البته کافی است که هر خواننده اندکی از نقد هایی که به این کتاب انجام گرفته را ببیند تا بسیاری از سرخط های اساسی تحریف ها را بشناسد .این شعر بعد از به پایان رساندن خواندن کتاب مذکور اتفاق افتاده است.از این اقدام تخریبی حضرات تشکر می کنم!
عقوبت
در اعدام فرزاد کمانگر و 4 تن دیگر و آن دیگران
بر می خیزند
بر نوک ِ پنجه ها
هشتاد کودک نحیف
در صبحگاه مدرسه
پیچیده در لباس کردی.
سرک می کشند
با وحشت و خشم
و معلم به بالا کشیده می شود
بر میله ی پرچم
و سرود ملی
و چند صفحه دعا
بر گوش کودکان
سیلی می شود .
می لرزند از وحشت
هشتاد دمپایی کوچک
پاره پاره
با انگشتانی بیرون افتاده
زخمی / ترک خورده / خاکی
بر می خیزند
روی پنجه های پا
بالا کشیده می شود
سهام بورس /معلم / شاخص امنیت ملی
و به نمایش گذاشته می شود
اعلامیه ی جهانی حقوق بشر / و یک معلم بر میله ی پرچم
و در باد به اهتزاز در می آید
دست و پا زدن یک دست لباس کردی
وهشتاد محصل مدرسه
حک شده یک چهره در قلب ها یشان
بر می خیزند
تا
فرو بریزد
گلوله و خشم
از آسمان شاهو / دالاهو
و اتش بگیرد
تهران ، نیویورک ، پاریس
و فرو بریزد
کفش
کتاب
تقسیم
غذا
آزادی
در کابل ، سنندج ، افریقا.
قد می کشند،
بر پنجه بر می خیزند
و پرتاب میشود
هشتاد ستاره
و درمی گیرد از شهاب های سرخ
آتش بارانی در آسمان
آری
آری
بر می خیزند
علیرضا عسگری – 19 اردیبهشت 89
يك شعر به بهانه ي 8 مارس روز جهاني زن
مي توانيد توضيح مختصري در باره ي 8 مارس را در زيرنويس مربوط به شعر جنس دوم و در همين صفحه ملاحظه كنيد
............................................................
قرار
قرار اگر این بوده باشد
که تو از دنده ی چپ
چشم به جهان باز کرده باشی
همه چیز به هم می ریزد
دنیا آخرت میشود
و حقیقت گُه گیجه می گیرد !
قرار اگر این است
آب سر بالا میرود
و انسان
در جنگل
آخرین زوزه هایش را
سر میدهد
اگر این بوده باشد قرار
لب من بر لب تو چه غلطی می کند؟!
اینگونه اگر می شد
تنفست
دهان به دهانم
قطع می شد
انسان گور به گور
و کهکشان برای همیشه بی قرار
اگر این باشد قرار
که تو از دنده ی چپ بوده باشی
اگر
این بوده
قرار ...
علیرضا عسگری – ٨ مارس ۲٠٠٨
نجات دهنده
جلوتر آمد مَرد
و آب ها
عقب نشینی کردند
قدم به قدم
با ترس
جلوتر آمد مرد
تا
بشکافد آب را
و عبور دهد قبیله را
به آنسوی دریا
با فریب نجات
بر لبانش
چهره پنهان از جماعت
ایستاده رو به آب
و آب
یک قدم عقب.
جلوتر آمد مرد
تا بشکافد آب را
عصایش را بلند
و دریا از وحشت گریخت !
20 شهریور 88
علیرضا عسگری
و سنگفرش های خیابان هنوز
در وحشت و بغض زجر آوری برایشان بی صدا گریه میکنند
به همه ی آنان !
(( ندا ، خون ، خیابان ))
حک شده ای
بر تمام چاهار راه های جهان
و از عصر
تا شباشوب فریادهای پشت بام
عکس های کوچک ِ سه در چاهار
در دست مادران می گردد :
– ورودی بزرگ زندان اوین –
" ببخشید
شما تازه آزاد شدید ؟
این عکس بچه ی منه
ندیدینش ؟ "
نه
این عکس ها
سه در چاهار
نبودند
تمام قد دیده شده اند
آخرین بار
در خیابان
تمام قد،
چشم ها نشانه به روبرو
عبور کرده بودند
از امام حسین
و فردوسی
حرفی برای گفتن نداشت
گذر کرده بودند
درست از قلب دانشگاه
اهدای خون ،
و رسیدند به انقلاب
که سیاه شده ،
نفس میکشد زیر دوده
با تنگی نفس
عبورکرده بودند
تمام قد
و به رگ های خیابان، سرازیر
و کارگر شمالی
دست هایش قفل
در دست های کارگر جنوبی
و انقلاب
بر سر دست
بلند
بلند ...
بلند می شود
آخ ندااا !
قلب تو اکنون
چند عکس تمام قد را
هل میدهد به سمت آزادی ؟
بر تمام چاهار راه های خیابان های جهان
تصویر بزرگی از چشمانت
خون می پاشد
از گلوی تصویر
و در رگ های خیابان
تزریق
تصویر بزرگی از چشمانت
که زل زده اند
و قفل شده اند هر دو در یک گوشه
و رعشه گرفته اند
تمام تابلو ها
بر تمام چاهار راه های جهان
ندا !
آااخ ! ندا !
قلب تو اکنون
چند تصویر تمام قد را
هل میدهد ؟
چند ؟
خون پاشیده در رگ های خیابان
و رنگامیزی شده
کارگر شمالی ،
کارگر جنوبی
و دوده
از حجم انقلاب
پاک می شود
و این همه تصویر تمام قد
به و سعت ِ میدان آزادی
خواهند
خواهند رسید
ندا !
آی ی ی ی !
ندا !
ما شبیه تو ایم
یا تو شبیه به این همه تمام قد ؟
چگونه است
که یک قلب می تپد
در این همه
که دویده اند
در رگ های خیابان
و انقلاب را
وصل
به میدان وسیع آزادی
ندا !
آااخ
نداااا ...
علیرضا عسگری
چاهار تیرماه هشتاد و هشت
دوازده روز پس از "انتخابات ریاست جمهوری " ایران
تجاوز
دوباره کِشت می شویم
به ضرب و زور
و جمهوری
تثبیت می شود
" ماشا الله، حزب الله"
و امشب
تا
صبح
هزارپرچم آزادی
برفرازدست موتورسواران
خواهد چرخید
هزارباتوم معتقد
و گارد ویژه خیانت نخواهد کرد
باتوم ها
فرو می روند
و کِشت می شویم
به ضرب و زور
آبستن می شویم
و درد می کنیم
" ماشا الله، حزب الله"
و جمهوری تثبیت
" نزن آقا
من خودم
دستم ایناها
تو صد تا عکس
دست من
طناب دار
نزن، نزن"
و می زند.
عبورمی کند ازبهت خیابان
یک ماشین ِ ترس:
" فرماندهی یگان های ویژه"
و خاک دردهان مردم
سکوت.
فرورفته است
باتوم
و درد می کنیم
زاده شوید
فرزندان تجاوز
و بکوبید
زاده شوید
باتوم ها
یک روز
آری
درد می کنیم
فرو رفته است
باتوم
و جمهوری
تثبیت می شود.
علیرضا عسگری
25 خرداد 88
سه روز پس از" انتخابات ریاست جمهوری" ایران
....................................................................................................................
روز جهانی کلمات
اینجا حالا اوج شعر است
کلمات شورش کرده اند
و خیابان بسته شده است
فریاد ، هجوم
کاغذ، بیانیه
سربازان
کلمات را
از حلقوم پلاکارد پایین می کشند
" تشکل حق کارگر ... "
و نفر به نفر حلق آویز می کنند
تشکل : اعدام!
اعدام می کنند:
حق ، کارگر
نفر به نفر
نوبت به نوبت
بدون نوبت!
چندین کلمه ی بی تاب
از دهان آدمی بی قرار
بال می گیرد و در فضا می چرخد
و به ضرب گلوله
توی دامان جمعیت
سقوط می کند.
رئیس پلیس با بلندگو
کلمات آرام کننده ای را
به سمت جمعیت شلیک می کند :
" قول می دهم ...
مذاکره خواهیم ...
درست می شود ...
با مسولین امر صحبت ... "
و کسی برای ظهور امام زمان
دعای فرج می خواند.
آدم بی قرار ِ چند سطر ِ پیش
اکنون
فریاد می کشد :
" دارن منو می برن
کمک ! کمک ! "
و مثل قوانین بین المللی حقوق کارگر
دراز می شود
درست کف خیابان
و کشیده می شود
روی آسفالت
از این طرف خیابان
به آن طرف
و توی ماشین نیروی ویژه
بسته بندی می شود
و امام زمان ظهور نمی کند
حالا
سطر آخر روز است
ماشین ها رد می شوند
از روی
کلماتِ تیر خورده
و همان لحظه
توی بازداشت گاه
زیر نور شدید یک لامپ
و سایه ی میز و صندلی
که هی می رود و هی بر می گردد
جنس دیگری از کلمات ظهور می کنند :
"اسم
شهرت
سابقه ی خرابکاری"
ودر میان سرفه و دود شدید سیگار
پای بوم کلمات
یک امضا و اثر انگشت
نقاشی می شود .
آخرین کلمه را
چشم بند می زنند
درها
یکی یکی
بسته می شود
آخرین در روی تاریکی باز می شود
و کلمه ی دست
آدم را
هل می دهد
به گوشه ای تاریک ...
و هیچ کس
ظهور نمی کند!
علیرضا عسگری
اول ماه می ٢٠٠٦- ۱۱ اردیبهشت ۸۵ تهران – محل تجمع کارگران شرکت واحد
سال نو امید که سالی بهتر باشه !
پوزش از دوستانی که نتونستم در این یک ماه پاسخ محبت و تبریک و نظرشون رو بدم.
این روز ها اگر نیستم بسیار مشغولم .حالا به اینجا فکر میکنم :
بسیاری از آزادیخواهان و برابری طلبان از معلم و شاعر و نویسنده و هنرمند و مترجم و فعال کارگری و زنان و دانشجویی و حقوق بشر ٬در داخل و خارج به این کارزار پیوسته اند.این حرکت باید و داره تبدیل به اتحاد عمل بین طیف های مختلف نیرو های اجتماعی میشه.این کارزار ٬حمایت از حقوق انسانی و حق بیان و تشکل هست و فقط مربوط به کارگران هفت تپه نیست.بیانیه رو بخونید.
ببینید و نظر و حمایت و تحلیل!
در آستانه ی روز جهانی زن - ۸ مارس* ...
..................................................................................................
جنس دوم
در میان تو
جنینی خفته ام
آرام .
بیرونم که می کشند
کبود می شوم از دوریت
نوزادم از اضطراب
دنیا را روی سرم می گیرم
هوار می کشم
مرا به خود در می کشی
و از دو پستانت
من
شکل می گیرد
پناه بر تو !
قد می کشم در کلاس درس
تقلب می کنم
و من
شاگرد اول جهان
عاشق می شوم
دروغ
دروغ !
که ماه اول و
خورشید دوم است
که بر مدار آغوش خورشید
معنا می گیرد ماه
دروغ دروغ یاوه
مرا چون شرمی
پر از دروغ
ای عشق من
در آغوشت
سکنی می دهی
ایثارگرانه
دروغ دروغ دروغ یاوه چرند
که خورشید جنس دوم است !
علیرضا عسگری – ٨ مارس ۲٠٠٨
...........................................................................
....................
.........
پانوشت :
* تاریخچه ی مختصر ۸ مارس ( ۱۸ اسفند روز جهانی زن ) :
در 8 مارس 1857 زنان کارگر نخ ریسی در شیکاگو در اعتراض به شرایط غیر انسانی کار خود به خیابان آمدند و اعتراض کردند.در حمله ی وحشیانه ی پلیس چند زن کشته شدند.در 8 مارس 1908 دوباره زنان برای کسب حق رای برای زنان و اعتراض به شرایط کار دست به اعتراض زدند.در 1910 در کنفرانسی در کپنهاگ 100 زن مبارز به رهبری زن سوسیالیست آلمانی " کلارا زتکین" پیشنهاد دادند این روز به عنوان روز جهانی زن نامگذاری شود.که در انترناسیونال دوم و در سال 1911 تصویب شد.در انقلاب کمونیستی 1917 در روسیه در 8 مارس زنان کارگر به خیابان آمدند و علیه وضع موجود به مبارزه پرداختند.کارگران به حمایت از آنان پرداختند که نهایتا منجر به سقوط رژیم تزاری شد.8 مارس در واقع یادآور مبارزات زنان کارگر برای کسب حق رای برای زنان و تغییر شرایط کاری بود.این روز توسط سوسیالیست ها رسمیت یافت.
سازمان ملل متحد نیز در سال 1977 این روز را به طور رسمی به عنوان روز جهانی زن نامید.
جنبش سیاهکل و حماسه ای که چریک ها(در نوزده بهمن چهل و نه ) آفریدند برای همیشه در وجدان بشریت باقی خواهد بود.البته آن حرکت در چهارچوب زمان و مکان خاص خودش و از طرفی کلیت حرکت چریکی میتواند ازهر جنبه مورد نقد و نظر قرار بگیرد اما حداقل چیزی که تا همیشه ستودنی باقی خواهد بود آنچیزی است که ... شعر را بخوانید...
« سیاهکل »
و آنان تکلیف مرگ را مشخص کردند !
از جنگل
می گریخت مرگ.
فریاد می کشید
زخم های کاری
در روحش نشسته بود
ریشخند کرده بودند
او را
ستارگان:
-هر لبخند
گلوله ای
و تیر باران شده بود
در جنگل، مرگ -
هراسان و لنگان می دوید
و درختان به او تنه می زدند
در آخرین سرازیری
با صورت بر زمین خورد
واپسین لحظه
پیش از آنکه طومارش بسته شود
زیر لب گفت:
" حیثیت مرا
به تمسخر نگرفته بودند
هرگز چنین ! "
علیرضا عسگری ۱۹ بهمن ۸۵
لطفا نظر بدهید.
..................................................................................................................
سخنرانی
هورا
سوت
هورا
کف
به سیاهی می زند جمعیت.
ایستاده
بر سکویی
بالاتراز تراز چشم ها
و بالاتر از سر ها و شانه ها
عبور باد بر چهره وُ
عرق نشسته بر تنش
از خاطرش میگذرد:
" هوای آزادی
هنگام ِ موعود بوسه و باران و برابری..."
لبخند بر کنج لب
نگاهی به افق
یاد آنان که گذشتند
این همه سال
از معبر آتش و خون
لبخند بر کنج لب
نگاهی به جماعت منتظر
سوت
هورا
کف
هورا
و چهار پایه زیر پایش را خالی می کند !
...........................................................
علیرضا عسگری - مهر ۸۷
.
.
.
.
سر نخ !
به یادِ پوینده٬ مختاری ٬ فروهر ها٬ کاظمی ... و همه ی آن کاروان
سرش پایین است
وُ
فکر می کند پوینده
می گویم:
به جان خودت
نمیشود آقا
رفت دنبال سر ِ نخ
یکهو دیدی
به طرف خود ِ آدم
کج شد
سرش
(سر ِ نخ ) !
حالا بیا وُ درستش کن
هی گفتم آقا
پاسپورت
سیتی ز ِن
حالا کانادا نه ٬ چه می دانم
گینه ی بیسائو که هست !
لااقل
یک جایی
سفیری احضار می شد
روزی٬جایی ٬سفیری...
فروهر
لبخند می زند
می گویم: آقا به جهنّم٬چه اشکالی دارد
مثلاً
به عنوان شهروند ِ مثلاً محترم ِ استرالیا ٬
سراغی از حال ِ بی حال ِ شما
گرفته شود ٬ می شد . . . مثلاً
جسارت نشود می دانم البتّه شما پایتخت ِ سیاه روی ِ خودمان را
با هیچ ...
اصلاً بیامرزی زهرا کاظمی مثلاً
لاقل دادی ٬ بی دادی
داد ِ بیدادی
هوار! آهای !
شهروندِ من بی حساب
مردیده گردیده شده
[ و صدا هی می خورد به سنگ...هوار...آهای...
می خورد ٬بر میگردد...هَوا...
و آخرش می میرد در دل ِ این همه سنگ ]
حالا هی لبخند بزنید به من!
پاسپورت ِ غیر ایرانی آقا !
چه اشکالی دارد ؟ !
اصلاً خود ِ من از فردا راه می افتم
توی ِ خیابان های ِ تهران ِ عزیز
بالاخره یک جایی
یک شهروند ِ شاعر که می خواهد !
به درد می خورد جان ِ شما
به درد می خورد
حالا هی لبخند . . .
علیرضا عسگری ـ پاییز ۸٣